
اسم سربازی که به گوش هر پسری می رسد مو بر بدنش راست میشود و از اسم سرباز و سربازی رفتن متنفر است و من هم یکی از این پسرها بودم که دیگران از سربازی برایم غول بزرگی درست کرده بودند که همیشه از آن می ترسیدم تا اینکه قرعه به نام من بیچاره خورد و من هم دفترچه سربازان وظیفه را تهیه و ارسال نمودم. روز موعود رسید و تقویم 1/8/88 را نشان می داد که باید برای معرفی به یگان مربوطه عازم مشهد شدم.در حوزه نظام وظیفه جمعیتی از سربازان آینده به چشم می خورد. به من و تعدادی از دوستانم گفتند که آموزشی شما 04 بیرجند است و برای رفتن به پایانه مشهد بروید در آنجا پس از 6 ساعت معطل شدن سوار بر اتوبوس به راه افتادیم.
ابتدای حرکت هر کس حرفی از سربازی از سختی ها و بدی هایش می گفتند ساعت 1 بامداد به بیرجند رسیدیم و در حالی که همه از سرما می لرزیدند وارد پادگان شدیم. دژبان شروع به گشتن وسایل سربازان جدید کرد و در همان حال شروع به نصیحت کرد. پس از پذیرش و طی چندصد متر و عبور از میدان اصلی و تاریکی مطلق شب به آسایشگاه رسیدیم. فردای آنروز فرمانده گروهان شروع به سخنرانی کرد و گفت: شما نظامی شده اید و شخصی گری تمام شده و باید مانند یک نظامی رفتار کنید.
روز اول برای همه سخت بود ولی چاره ای جز صبر و اتکا به خدا نبود. بعضی از دوستانم که متاهل بودند خیلی دلتنگ خانواده هایشان بودند و روزها با تمام خوشی ها و بدی هایش سپری می شد و کم کم همه عادت کرده بودند به ساعت 9 شب خاموشی و 4/5 صبح بیدارباش. آنگاه در تختخواب و نظافت کردن به ورزش صبحگاهی و تمرینات رژه و نظام جمع، سنگینی اسلحه ژ-3 که در موقع دست فنگ و دوش فنگ احساس می شد و به میدان تیر و مانور شدن بعد از آن به خاطر نبود یک پوکه یا فشنگ و از همه جالبتر یه کلاه آهنی و کوله پشتی پر سنگ که برای تنبیه به پشت بعضی از سربازان می گذاشتند. روز عید قربان رسید و به سربازان مرخصی میان دوره دادند آنهایی که در حال آماده شدن بودند خوشحال و تعدادی از سربازان می خواستند عید غدیر بروند با حسرتی عجیب و دلی پر از اندوه به آنها نگاه می کردند. بعد از مرخصی میان دوره به اردوگاه برای آموزش عملی و زندگی در شرایط سخت رفتیم. شبهایی سرد که آب یخ می زد همه در داخل کیسه خواب شب را به صبح می رساندند کم کم به روزهای آخر دوره آموزشی می رسیم و خوشحالی در چشم سربازان موج می زند. دیگر خبری از ناراحتی و غم غربت نیست.
تقویم 1/10/88 را نشان می دهد و روزی که باید نتیجه این دو ماه را در روز آخر به نمایش درآوریم همه دلهره و اضطراب داشتند آیا فرمانده مرکز به رژه گروهان ها "خیلی خوب" خواهد داد یا نه؟ گروههای رزمی باز و بست اسلحه با چشم بسته و جنگ سرنیزه آنچه را تمرین کرده بودند را نمایش دادند و نوبت به مرحله آخر یعنی رژه در مقابل فرمانده مرکز رسید با صدای فرمانده گروهان شروع به حرکت به سمت جایگاه کردیم که می گفت بچه ها با صدای طبل پا بگیرید ببینم چیکار می کنید دیگه دل تو دل بچه ها نبود همه پا می کوبیدند به طوری که زمین زیر پا می لرزید. و با گفتن "خیلی خوب" جانشین مرکز تمام زحمات فرمانده گروهان به بار نشست و لبخند بر لبان تمام سربازان دیده می شود. بعد از مراسم فرمانده گروهان از همه تشکر کرد و به سمت آسایشگاه برای دادن امریه حرکت کردیم.
همه نگران یگان خدمتیشان بودند .جانشین فرمانده گروهان امریه ها را خواند آنهایی که محل خدمتشان نزدیک شهرستان بود خوشحال ولی بعضی از سربازان ناراحت از این تقسیم بندی زیر لب غر می زدند. ولی چاره ای نیست و باید رفت. موقع خداحافظی رسید چند نفر گریه می کردند بعضی ها به گوشه ای رفته بودند و هیچ صحبتی نمی کردند همه ناراحت از اینکه یکدیگر را نخواهند دید.
به سمت درب ترابری که محل اسکان اتوبوس ها بود حرکت کردیم. آنجا بسیار شلوغ بود تعداد زیادی از سربازان منتظر اتوبوس شهرستان بودند. بعد از 4 ساعت معطلی سوار بر اتوبوس مشهد شدم و به سمت گناباد به راه افتادیم. در اتوبوس تمام خاطرات این دو ماه آموزشی را در ذهنم مرور می کردم. از یقلاوی 50 ساله ای که تاریخ و شرکت سازنده آن روی دسته یغلاوی حک شده بود و از صف غذا و بشین پاشو در موقع خواب و کلاغ پر رفتن، دویدن دور دکل و نگهبانی های مختلف در پاس اول، دوم و سوم و شعرهایی که می خواندیم: نوشتم نامه ای با برگ چایی/
کلاغ پر می روم مادر کجایی
نویسم نامه ای روی گل یاس /
به بیرجند می روم با کله تاس... در این حال بودم که با صدای راننده اتوبوس که می گفت: گناباد کی بود؟ به خود آمدم و با حسرتی عجیب از اتوبوس پایین آمدم...........
سلام شهر من و خداحافظ دوره خوش آموزشی یادش بخیر
عباس روحی فر
