زن شام را آورد. گاهي كه خودش را توجيه مي نمود كه سهمش از زندگي همين است كه هست پس بايد راضي بود غذايش را هم با علاقه بيشتري مي پخت. اما گاهي مثل امشب، ماهيتابه غذا يك دست و سفره دست ديگر. انگار تكليفي است خوردن شام كه بايد ادا شود. مرد كه توي تمام چيدمان خانه نهايت سليقه اش را به خرج داده بود كه تلويزيون و كاناپه روبروي هم باشند تا زاويه ديد و نحوه ديد در حالات مختلف و همه شرايط
براي از دست ندادن يك لحظه برنامه هاي مورد علاقه اش، جور جور باشد از روي مبل پايين آمد مثل هميشه يا سكوت بر سفره حاكم بود يا حرف از شيرين كاريهاي آن روز بچه.ولي امشب فقط سكوت بود. مرد شامش را مثل هميشه به سرعت خورد مثل خيلي وقتها كه غذايش را مي خورد و تازه متوجه مي شد چيزي براي زنش نمانده. عقب عقب رفت تا مستحب بعد از صرف غذا يعني لم دادن را بدون هيچ وقفه اي انجام دهد. همانطور كه با ناخنش كار مسواك را هم مي كرد گفت: فردا بروي بانك و به نام خودت سهام بخري. مي خواستم غافلگيرت كنم ولي حالا كه توي مسيرته خودت بگير. زن كه انگار حوصله نگاه كردن را هم نداشت واز اين همه ديالوگ هاي سرد و اداري و هميشه رسمي خسته بود، گفت:من اينطور چيزها نمي خوام و بلافاصله دوباره با لحني محكم تر گفت: من سهام نمي خوام و آرامتر حرفش را تمام كرد، خواسته من اين چيزها نيست من چيز ديگري مي خوام. اين آخري را آنقدر آرام و بي رمق گفت كه راحت مي شد فهميد به اندازه همه روزهاي زندگي مشتركشان تكرار شده است. مرد گفت: من به تو كاري ندارم تو نمي فهمي به درد آينده ات مي خورد. زن ديگر چيزي نگفت سفره را به هم پيچيد همه حرفاي دل و نگاه ملتمسش را مثل خورده نان ريخت توي سفره. خورده نان هايي كه وقتي كيسه اش پر مي شد مرد آن را براي مرغهای بي زبان همسايه مي برد!
فاطمه شمشیری
یادداشت های بازدیدکنندگان 2 نظر : (2 یادداشت منتشر شده - 0 نظر در صف انتشار - 0 نظر غیرقابل انتشار)
1# - نویسنده: مهمان در تاریخ ۱۳۸۸-۱۰-۱۱ ساعت ۲۰:۴۴:۲۱