زمستاني سرد، زميني سفيد، روزهايي كه در سرد و گرم ايام ميگذرد و مردم كه در تكاپوي روزمرهگيهايشان كم و بيش به ياد دارند كه چيزي بيشتر تا سرآغازي جديد باقي نمانده است. پيرمداني و پيرزناني عامي كه آمدن گاز و بهبود وضعيت نفت را بزرگترين آرمان خود ميدانند و آورندهاش را بهترين منجي براي پايان سرمايي كه در وجودشان رخنه كرده است. جانان نو بلوغي كه رگهاي غرورشان باد كرده و مغزهايشان پر از آرزوست، پر از هيجان، و پر از چيزهايي كه باه آنها شور زندگي بدهد به دنبال مردي از جنس آرزو.
كاسباني كه فكر ميكنند بايد كاري كرد بايد حرفي زد و بايد دستي داد تا چرخ روزگار پربارتر بچرخد. كودكاني كه فارغ از همهي بايدها و نبايدها، گروهي با ارزوي لباسي گرم، اسباب بازي تازه و شايد دوچرخه و يا عروسكي نو، قصهي مادر بزرگها را ميشنوند و گروهي فارغ از سرما و گرما درذ دستاورد پدرانشان، غرق شادي به خواب رفتهاند زناني كه گذشت روزها را نفرين ميكنند و فكري ندارند جز خريدي نو براي سالي نو آنان كه خوشبختي را در لباسي گران براي فرداي كودكشان ميبينند و فراموش كردهاند كه آنها هم ميتوانند با يك تصميم سالها شادي را به فرزندانشان هديه كنند چيزي كه با هيچ پولي خريدني نيست. و روشنفكراني كه مغزهايشان ملتهب شده از نميدانمهايي كه ميان اينهمه ندانستن پيدا كردهاند كساني كه تضاد را ميفهمند و در لابه لاي سفيد وسياه روئزگار ماندهاند كه چگونه ميتوان سقراط گونه گفت كه هيچ كس نميداند، نميدانمي كه سايهاي سياه برفراز شهري است كه نميداند.
شهري كه منتظر است شايد فردا روزمرهگيها تمام شود و كسي به ياد بياورد كه همگان بايد بخواهند تا همگان بودن را احساس كنند.
یادداشت های بازدیدکنندگان 0 نظر : (0 یادداشت منتشر شده - 0 نظر در صف انتشار - 0 نظر غیرقابل انتشار)