گناپا
پنجشنبه، 8 آبان 1393 وبسایت اختصاصی دوهفته نامه مژده گناباد
پربیننده ترین مطالب ماه
تصویر روز
مطالب توصیه شده کاربران
منوي اصلي  صفحه اصلی arrow ليست گزارشها arrow گزارش فرهنگی arrow گپي با دكترروحاني برگرفته ازسايت مرجع متخصصين گناباد متفرقه
صفحه اصلی
جستجو
گناباد در خبرگزاری ها
تبلیغات
پیشنهادات و انتقادات
معرفي سايت به دوستان
آرشیو الکترونیکی مژده گناباد
گالری عکس
پيوند ها
پادکست (رادیو گناباد)
ورود و خروج
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت
آمار
امروز1167
دیروز1970

فید

Stats
93 میهمان حاضرند
گپي با دكترروحاني برگرفته ازسايت مرجع متخصصين گناباد چاپ ارسال به دوست
0
  
06 مهر 1387

روز جمعه مورخه 1/6/1387 که مصادف با روز پزشک بود ، همراه با دو تن از اعضای باشگاه پژوهشگران جوان20k4tiu به بهانه روز پزشک ، خدمت آقای دکتر روحانی رسیدیم . پزشک پیشکسوتی که بهترین سرمایه زندگیش را صرف خدمت به همشهریان گنابادی کرده است و هنوز که هنوز است پر تلاش و بسیار پر صبر و حوصله مشغول مداوای بیماران می باشد. پزشکی که پنجاه سال پیش که بهترین بیمارستان ها
تهران برای خدمتش مهیا بودند، گناباد را
برای خدمت انتخاب نمود. پزشکی که
 مهمترین خصوصیت یک طبیب خوب را دلسوزی می داند و اعتقادش بر این است که اگر مریضی بواسطه نداری از مطبش برگردد، بزرگترین گناه را مرتکب شده است.

راس ساعت مقرر وارد منزل دکتر می شویم. دکتر ضمن تشکر از وقت شناسی، ما را به منزل دعوت می نماید. به منظور جلوگیری از صرف وقت برای پذیرایی تمامی وسایل پذیرایی روی میز به طور مرتب چیده شده بودند . دکتر مملو از نا گفته هایی از زندگی خودش جهت استفاده جوانان بود، او که خود ستایی از خود را نمی پسندد، ولی بازگو کردن خاطراتش را تماماً نکته برای جوانان امروزی می داند .

راستش قبل از ورود به منزل دکتر ، دوستان را به خاطر انتخاب چنین روزی هم تحسین و هم سرزنش کردم . تحسین به خاطر انتخاب روز پزشک و سرزنش به خاطر این که گمان می کردم در روز پزشک دور و بر یک پزشک سالخورده و حاذق باید خیلی شلوغ باشد و فرصتی برای مصاحبه نباشد. در کمال ناباوری دیدیم که منزل آقای دکتر کاملاً خلوت و در مدت 3 ساعتی که ما آنجا بودیم به جز چند تماس تلفنی کوتاه ، کسی برای تبریک روز پزشک خدمت دکتر نرسید. این جریان برایم غیر قابل پذیرش بود، نمی دانیم شاید سایر دوستان ، فرهنگیان محترم ، مسئولین محترم جامعه پزشکی ، معتمدین و اعضای محترم شورای شهر ، شب قبل خدمت آقای دکتر رسیده اند !!! و یا قرار است ، بعد از ظهر خدمت آقای دکتر برسند !!!

در حالی که هنوز برخی از پزشکان ، گناباد امروز را با شک و تردید برای محل خدمت انتخاب می نمایند ، تجلیل از پزشکی که گنابادِ 50 سال پیش را برای خدمت انتخاب کرده نباید به این گونه انجام شود. بی شک شرمنده پدران و مادرانی خواهیم بود که دکتر زمانی کاهنده آلامشان بوده است . از این قضیه کلی متاثر و اندوهگین شدیم ولی وقتی جواب دکتر را شندیدم که می گفت با خدا باش پادشاهی کن ، تا حدودی تاثراتمان التیام یافت. ولی واقعیت چیز دیگری بود ، دکتر تنها نبود ، در این سن و سال با بهترین دوستان خودش یعنی قرآن و یک جلد کتاب شعر مانوس بود .

امروز تصمیم گرفتیم به حرمت نگاهش قلم به دست گرفته و بنویسیم و می دانیم او روزی از زلال اشک های روشن مهتاب نوشیده و او هم چون همه ما آوازه خوان کوچه باغ های جوانی بوده ، او هم ذهنش روزی با اقاقیا پیوند سبز داشته و با دست های شفا بخشش کاهنده آلام بوده .

رگه های پیری در صدایش موج می زند و چین و چروک چره اش تجلی گاه تکرار دشوار ترین لحظلات زندگی است . خسته از چندین سال لحظه ، در نگاهش حس غریبی موج می زند ، جلو تر که رفتیم با دیدنمان یاد روز های خوش جوانی در حافظه اش پا گرفت و ما برگ برگ دفتر خاطراتش را از عمق نگاهش خواندیم . خواستیم از او بنویسیم و سنگینی چند سال لحظه را از دوشش برداریم . اما شانه های ظریفمان تابِ تحمل مهربانی را هم ندارد چه رسد به دشواری . خواستیم از او بنویسیم اما او در کلام ما خلاصه نشد . خواستم از او بنویسم اما انگشتانمان رسالت این بار عظیم را نپذیرفت .

بدین جهت خود می گوید:
مصاحبه ها عموماً شامل دو بخش است. بخش فردی که شامل افراد خودپسند و خودخواه است که میل دارند بیشتر از خودشان صحبت کنند وحاصل دیگری ندارد.بخش بعد شرح قسمت جالبی از تاریخ زندگی اجتماعی خودشان ، آن هم نه چیزهایی که مربوط به شخص خودشان است بلکه وضع اجتماعی را برای جوان ها توضیح می دهند که آگاهی هایی از بابت وضع اجتماعی برای آنها حاصل می شود. در تمام مصاحبه ها کوشش نموده ام از مسائلی که جنبه فردی دارد صحبت نکنم کوشش من بر این بوده است که جوانان را با وضعیت گذشته کشور آشنا کنم ، چون احساس می کنم جوان ها فکر می کنند خانه و جامعه و شهر و ایران ، از اول همین طور بوده در حالی که اگر بدانند که 50 سال پیش وضع جامعه ما چه طور بوده و الان چه تغییراتی پیدا کرده خیلی برایشان جالب تر است. به عنوان مثال 50 سال پیش اگر جوان امروزی بداند که در گناباد از نظر اتومبیل های شخصی تعدادش چقدر بوده و الان چقدر است خیلی برایش جالب خواهد بود. در 50 سال پیش تعداد اتومبیل های شخصی در گناباد به تعداد انگشتان دو دست نمی رسید ولی الآن شاهد چه ترافیکی در سطح شهر هستیم. وقتی بدانند که در 50 سال پیش آسفالت وجود نداشته و الآن روستاهای ما هم جاده هایش آسفالت شده، بدانند که 50 سال پیش ما فقط دو باب حمام که دوش داشته داشته ایم و الان اصولا حمام خزانه معنی ندارد. بدانند که در آن موقع فرستادن نه تنها دخترها بلکه پسرها هم عیب بود در حالیکه که الان ما تعداد زیادی خانم دکتر تحصیل کرده داریم. بدانند که اگر آن موقع گفته می شد که 50 سال آینده، در گناباد و حومه دو تا سه هزار خانم راننده خواهیم داشت اصلاً برایشان قابل تصور نبود. در 50 سال پیش خانم معلم هایی که در گناباد داشتیم بیرجندی بودند ودر گناباد ما سوء تاثیر تبلیغ منفی می تواند مانع تحصیل دختران و پسران باشد و هنگامی که سوء تاثیر از بین رفت ، دختر خانم های همان خانواده مشغول تحصیل شدند و تحصیلات عالی هم دارند.این واقعیت تغییر است. بنابراین زمانی که جوان ها این مسائل را بدانند تا حدودی باعث خوشحالی شان می شود و برخلاف بدبینی و غرغر کردن نسبت به جامعه خودشان، دید صحیحی پیدا خواهند کرد.

یکی از علل اینکه ملت ما یک ملت ناراضی است، علی رغم پیشرفت هایی که کرده ایم عدم اعتقاد صحیح به امام زمان است؟ وقتی توی مغز ما کرده اند امام زمان که تشریف بیاورند همه چیز فراوان و ارزان می شود ، به طوری که خودم شنیدم در رادیو گفت در آن زمان آن قدر وضع مردم خوب خواهد شد که تپه ای از طلا در بیابان می ریزند و هیچ کسی اعتنا نمی کند. این طوری اگر تبلیغ شده باشد روسای حکومت ما که نایبان بر حق همان امام زمان هستند هر کاری هم که می کنند باز هم ما ناراضی هستیم و این کار درستی نیست. این اصرار فوق العاده که ما هر روز به جای انجام کار ، تقاضای فرج امام زمان داشته باشیم، یک نوع اپوزسیون است و این یک شعار اپوزیسیون می تواند باشد نه شعار ما معتقدین به سیستم کنونی مملکتمان، درست است که ما به فرج ایشان اعتقاد داریم وملت ما شیعه اثناعشری است ولی یک حدی می باید داشته باشد اگر چنانچه در قبل از انقلاب اسلامی در این زمینه اصرار می کردند خوب مشخص است که اپوزسیون اند ولی الان ما باید در یک حد و مرزی داشته باشیم. الان سر و صدای خود آقایان مراجع سر این مسئله درآمده است. این سبب شده که افرادی ادعای ارتباط با امام زمان و ... داشته باشند. این را من بعنوان یکی از عقده هایی که در دل من است بیان می کنم. باید این را تعدیل کرد. این برای زمان قبل بسیار بسیار خوب بوده، لازم هم بوده ولی الان قدری افراط می شود.

 

+ سوال : اولین کلمه ای که پیش از شنیدن گناباد به ذهن شما می رسد، چیست؟

- بهتر است یک سرکش از گ حذف شود و بگویی کُن آباد (آباد کن)

+ آیا دلیل خاصی دارد؟

- خیر، این به جهت اینست که جنبه لغوی دارد ،کُن آباد خیلی ساده و بدون پیرایه یعنی آباد کُن یعنی این آباد نمودن ادامه داشته باشد.

+ با شنیدن واژه گناباد چه احساسی دست می دهد؟

- احساس دست دادن را باید از امام امت یاد گرفت که در هواپیما از ایشان سوال کردند در حالی که شما به ایران می روید چه احساسی دارید ایشان جواب دادند هیچ احساسی، نباید انسان زیاد احساساتی باشد. در هر چیزی یک طول و تفسیری درباره قضایای احساسی خودش بیان کند. بنابراین به بنده اجازه بفرمایید که بنده هم به همان رویه ای که امام امت فرمودند احساس خاصی را بیان نکنم.

 چرا گناباد آقای دکتر ؟

- چرا گناباد، این یک تاریخچه ی خیلی خاص دارد. بنده سال 1335 بعد از تمام شدن خدمت وظیفه ام که از خاش به تهران بر می گشتم از مسیر خاش- مشهد- تهران عبور کردم. این درسته که جنبه شخصی دارد ولی چون پاسخ دادن به سوال جناب عالی مقدماتی دارد من ناگزیرم این بگوییم. در اوایل تیر 1335 بود که بنده با یکی از دوستان به زیارت حضرت رضا(ع) مشرف شدیم ، برای هر جوان فارغ التحصیل طبعاً فکری پیش می آید که کجا مشغول خدمت شود. بنده شاید به طور ناخودآگاه در هنگام تشرف به زیارت حضرت رضا به زبانم این طور آمد که بخواهم در این استان مشغول به خدمت باشم در حالی که من تهرانی بودم، متولد تهران بودم، پدر و مادرم تهرانی بودند ولی تصور می کنم ناخودآگاه بود. بعد تهران که رفتم به کلی این تقاضای بنده از خاطرم رفت . برای استخدام وزارت بهداری کوشش کردم و در جاهای مختلف نیز سعی کردم استخدام شوم ولی نشد تا اینکه آخرسر رئیس بهداری فردوس با من تماس گرفت و گفت من می خواهم از فردوس منتقل شوم شما بیایید و فردوس را قبول کنید. این بود که کشیده شد به خراسان ما هم رفتیم و بلافاصله حکم ریاست بهداری فردوس را به بنده دادند.به مشهد آمدم گفتند در درگز نیاز بیشتر است. نزدیک دو سال در درگز بودم و بعد از درگز به گناباد منتقل شدم دقیقاً در 19 اسفند 1336 بنده به گناباد آمد ام. دقیقاً 40 سال بعد مجلسی برای بنده از طرف همکاران با محبت به لحاظ ابراز لطف آنها و نه شایستگی بنده به مناسبت پایان چهلمین سال خدمت در گناباد تشکیل شد، درست در روز 19 اسفند این چهلمین سال دقیقاً مصادف شده بود با روز تولد حضرت رضا(ع) و پنجاهمین سال که عبارت بود از 18 اسفند 1368 دقیقاً مصادف بود با رحلت حضرت رضا(ع)، این در حقیقت پاسخگویی عالم غیب بوده است. به عقیده بنده ، تقاضای من از طرف حضرت رضا(ع) اجابت شده و ردیف آمدن مناسبت ها نیز نشانه همین بوده است.این اعتقادات خود بنده است اصراری ندارم کس دیگری هم به این مسائل بیندیشد من خیلی نسبت به حضرت رضا(ع) اعتقاد خاصی دارم و ملاحظه می فرماید هیچ وقت لفظ " امام رضا(ع)" نمی گویم. کلمه امام کلمه مقدسی نیست، امام ابوحنیفه هم امام است. امام مالکی ، امام جمعه هم امام است، و به معنی پیشوا است. وقتی ما ائمه جور هم داریم «منهم ائمه بدعون الی النار» (پیشوایان و امامانی هستند که آنها را به آتش دعوت می کنیم) بنابراین من تقید خاص دارم بزرگان را با پیشوند حضرت بیان کنم و نکته جالب این که پدران ما اختصاصاً نسبت به حضرت علی کلمه امام به کار نمی برده اند و این رمز و رازی داشته است. شخصیت ایشان (مولای متقیان) به قدری بالاست که حتی اگر کلمه "علی" به تنهایی به کار رود، بار معنوی احترام آمیز خاصی دارد. این است که متأسفانه ما آمده ایم و هر میدان کجی را به نام میدان امام علی ذکر می کنیم، در دلویی خودتان این میدان را دارید. این میدان آیا واقعاً شایسته نام حضرت علی است. خیابانی که در گناباد نام آن را خیابان امام علی گذاشته اند آیا شایسته نام آن بزرگ است؟ این ها را بنده به عنوان نوعی عقده گشایی می گویم.

+ اگر گناباد نبود کدام شهر را انتخاب می کردید؟

بهتر است یک نکته درباره روحیات خودم بگویم. هیچ گاه تقید فوق العاده برای اینکه جایی را انتخاب کنم نداشته ام. پس برگردیم به عقب که آن هم یک تاریخچه ای دارد که هر چند جنبه شخصی دارد اما از این مسائل شخصی نیز می توان درس هایی گرفت. بنده و چند نفر از دوستانم (عذر می خوام که جنبه شخصی را بیان می کنم ولی مربوط به پاسخ جناب عالی است، پس بیان می کنم) اولین نفرهایی بودیم که پس از فارغ التحصیل شدن از رشته پزشکی رفتیم که خودمان را به خدمت نظام معرفی کنیم ، خودمان را معرفی کردیم به اداره بهداری ارتش در چهار راه عزیز خان تهران. یک لیست جلوی ما گذاشتند از اسامی جاهایی که باید برویم. دیدیم این لیست از جاهایی خیلی پرت و دور است گفتیم ما اولین نفراتی هستیم که آمده ایم باید از یک امتیازاتی برخوردار باشیم. گفتند نه ما به شمابیشتر در این نقاط نیاز داریم. یکی از پرت ترین مکان ها خاش بود دراستان سیستان و بلوچستان و جاهای دیگر مثل گرگان و خوزستان و جاهایی که یا خیلی دور بود یا خیلی بدآب و هوا. دوستان ما که شاید اولین سفرهایشان به خارج از تهران بود همه از رفتن به این نقاط امتناع کردند من گفتم خاش مال من این پاسخ سوال جناب عالی است .گفتم شخصی به حضورابوسعید ابوالخیر آمد و گفت دلم گرفته می خوام بروم به فلان جا گفت سلام ما را به خدای آنجا برسان، همه زیر همین آسمان هستند. به هر حال همه از قبول بنده برای رفتن به خاش فریاد خندشان بلند شد .آقای رئیس گفت پس شما برای 4 ماه اول بروید بیمارستان 501 ارتش در بهترین جای تهران و من قبول کردم فردا دوستان قدری دبه و بعضاً اعتراض کردند. رئیس بهداری ارتش گفتند پس قرعه می کشیم من می دانستم در قرعه چیز خوبی به بنده نخواهد رسید. سر تسلیم و رضا در همه کارها داشتم با قرعه در عین حال که موافق نبودم گفتم که قرعه بکشید برای بنده هم قرعه کشیدند به جای بیمارستان 501 ارتش که در خود تهران بود و کار ما خیلی راحت بود افتاد کارخانه های شیمیایی پارچین کنار تهران که در آن زمان رفتن به پارچین و برگشتن از پارچین با امکانات آن زمان کار مشکلی بود. دیدم این رفتن و برگشتن کار مشکلی است گفتم آیا اشکالی دارد که ما این چهار ماهش را هم بریم خاش باز هم فریاد خنده بلند شد( لابد به عقل بنده خندیدند) این توضیح را خدمتتان عرض کردم که روحیه بنده این طوری بوده است. خاش جنوب زاهدان است و می گفتند خاش باید جای بدی باشد .گفتم آیا آنجا انسان دیگری هم زندگی می کند. گفتند بله. گفتم خوب آنجا مغازه، بقالی و عطاری و ... هم هست. گفتند بله هست. گفتم بنابراین ما که تافته جدابافته از دیگران نیستیم که اگر انسان چنین روحیه ای داشته باشد کارها برایش آسان می شود. به یک تهرانی وقتی گفته می شود گناباد، می گه ای آقا اونجا جای زندگی نیست. من اساساً روحیه ام این طوری بوده شرح طولانی اگه دادم برای این بوده که جواب کاملاً پخته شده باشد. شما ببینید آربرت شوایتزر می رود آفریقا ، من خودم رو با او مقایسه نمی کنم ولی می خوام بگویم که بزرگانی بوده اند که در این کره زمین فکرشان این بوده، اما متأسفانه فکری در ذهن فردی که در تهران زندگی می کند این است که فکر می کند در خیابان ها که راه می رود یک دانگ از این خیابان ها مال اوست حالا اگر در گناباد زندگی کند چون یک دانگ گناباد از یک دانگ تهران کمتر می شود خیال می کند که کمتر است!!! نه این طور نیست. قضیه چیز دیگری است. در هر حال به ما در خاش بسیار خوش گذشت که حالا من نمی خواهم زندگی در خاش رو برای شما بگم که زیاد طولانی شود، ولی واقعاً هر روزش یک درس داشت .

 آقاي دکتر آیا تاکنون تالیفی داشته اید؟

نه من در نوشتن تا حدودی تنبل هستم و شاید این تنبل بودن من به علت مشغله کاری ام بوده ولی اگر من اجازه داشته باشم که عین موضوع مسافرت به خاش را خدمت شما شرح دهم وسط های آن نکته های ظریفی وجود دارد. به هر حال بسیاری از دوستان ما که چانه زده بودند برای رفتن به جاهای بهتر ،محیط بسیار صمیمانه ای که ما در خاش داشتیم در آنجا ها نداشتند. بعضی جاها اسمی دارد که شاید متناسب با اسمش نباشد. شهریار در مورد گناباد شعری دارد که همه یا آن یادم نیست در مورد آقای گلشن آزادی و با نام گلشن آزادی این شعر شهریار شروع می شود. می گوید:

آن صبح دلگشای نیشابوری (چون گلشن آزادی مال خراسان بوده) در وصف خراسان می گویند این شعر شهریار که هر شهر را ذکر می کند ، توس را هم ذکر می کند از مردم خراسان به نام مردم رشادی و ارشادی نام می برد. می گوید آن صبح دلگشای نیشابوری و آن فیض دلنواز گنابادی، گناباد از نظر شهریار منبع فیض است چون در شهریار یک رگه عرفانی هم بوده به این جهت به فیض گنابادی هم اشاره کرده است. بنابراین این رو هم من عوض کردم تا عامه گناباد بدانند گناباد همچنین جای بی نام و نشانی هم نبوده است. من همیشه روی این نکته تاکید می کنم که مردم و جوانان به کشور و میهن خودشان علاقه مند شوند. مردم بدانند که ما در گذشته چه بوده ایم و حالا به کجا رسیده ایم. من بر می گردم به تهران، تهران ما نه آب داشت نه برق داشت و نه تلفن. رضا شاه بلافاصله یک سال بعد از رسیدن به سلطنت اولین کاری که کرد صد نفر را برای تحصیل به خارج فرستاد و به زحمت توانست این صد نفر را پیدا کند، از بین فارغ التحصیل های دبیرستانی که مناسب باشند برای فرستادن به خارج همین آقای دکتر قریب استاد ما که الان فیلمش را دارند نشان می دهند که چندان هم دقیق نیست، اضافات و مضافات خاصی دارد و کمبودهای خاصی دارد که خوب در عالم فیلم است و پیش می آید که یکی از همان اعزامی ها بوده است. پروفسور عدل ،دکتر عزیزی ،دکتر آذرو تمام استادهای ما از همین اعزام شده ها بودند. نکته ظریف اینجاست که تمام این ها بلافاصله پس از فارغ التحصیل شدن در فرانسه به ایران آمدند ، و به تهران آمدند ، تهرانی که عرض کردم نه لوله کشی آب داشت نه آسفالت داشت نه برق داشت و ... بعد از مدت ها تلفن آمد که فقط یک عده از سطح بالا می توانستند خانه شان تلفن داشته باشد و ضرورتی هم نداشت چون اگر منزل ما می خواست تلفن داشته باشد به کجا می خواستیم تلفن کنیم. متخصصان آزمایشگاهی با نور چراغ نفت سوز اولین آزمایش ها را انجام می دادند، به هر حال همه برگشتند به مملکتشان اینها نکته ظریفی است. اولاً رضاشاه در سخنرانی اش گفته بود ما شما را می فرستیم که برگردید به مملکتتان خدمت کنید و برای یک جوان که جوّ روانی محیط کارش مهم است،هیچ کدام مطلقاً در خارج نماندند. خیلی نکته مهمی است که باید به آن توجه داشته باشیم جوّ روانی برای یک جوان به اصطلاح عامیانه خیلی مهم تر از آب و علف است چون انسان به طور کلی جنبه روانی اش مهم است.

باری به گفته ملک الشعرای بهار در رثای علامه قزوینی اینک:

 

از بزم ادب حکم گذاران همه رفتند ما با که نشینیم که یاران همه رفتند

 

+ آقای دکتر با توجه به اینکه امروز، روز پزشکِ ما انتظار داشتیم اینجا خیلی شلوغ باشه ولی خیلی خلوته ناراحت نیستید؟

خیر. توقع داشتن چیز خوبی نیست و همیشه اسباب ناراحتی انسان است، بر عکس بی توقعی موجب راحتی جسم و روان است.

 

+ آقای دکتر چی شد رفتید سراغ پزشکی؟

من به هیچ وجه همانطور که در زمینه محل خدمت و محل زندگی اصرار خاصی نداشتم و سخت گیری خاصی نداشتم در مورد رفتن به رشته پزشکی هم من مطلقاً از عاشقان سینه چاک نبودم. معتقد بودم هر چه پیش می آید اشکالی ندارد در زمینه رشته در آن زمان ما می توانستیم در رشته های مختلف در کنکور شرکت کنیم. من در دو رشته شرکت کردم. یکی برای علوم طبیعی رشته دبیری و یکی هم برای رشته پزشکی در هر دو رشته قبول شدم. نکته قابل ذکر این است که زمانی که قبولی های رشته پزشکی را اعلام کردند نه اینترنت بود و نه ... بلکه در خود دانشگاه اسامی را اعلام می کردند. بنده در جلسه ای بودم در خدمت دوستان گفتم بنده نمی آیم چون اگر قبول نشده باشم حال برگشتن ندارم. برید ببینید اگر قبول شدم آن موقع به من خبر دهید. دانشکده پزشکی ایران منحصر بود به دانشکده پزشکی تهران و 240 نفر پذیرش داشت من بین 60 و 70 شده بودم. دوستان آمدند به من خبر قبولی را دادند. غرض من این است که از همان زمان من خیلی در این قضایا که شب خوابم نبره و زیاد غصه بخورم نبودم نه یه مقداری حالت تسلیم و رضا داشتم

 پزشک ایده آل چه خصوصیاتی دارد؟

پزشک ایده آل اول اینکه باید نسبت به بیمارش دلسوز باشد. اگر پزشکی همه خصوصیات طب را داشته باشد ولی دلسوز به حال بیمار نباشد پزشک خوبی نیست. دوم توجه داشته باشد که بیمار را به خاطر جنبه های مادی مداوا نکند، بلکه به خاطر این وظیفه ای که خداوند به او محول کرده و این رشته را برای او نصیب کرده مداوا کند. من همواره قضایا را مخلوط می کنم تا خشکی آن از بین برود . ما شیعیان در کتاب های خود داریم اگر کسی هر شب در حال نماز و هر روز روزه باشد، به اندازه کوه احد انفاق کند ولی ولایت علی بن ابی طالب را نداشته باشد خداوند او را به رو در آتش خواهد انداخت. ملاحظه می فرمایید این با هیچ یک از تعالیم قرآنی ما سازگار نیست. یعنی ما در قرآن داریم «من آمن بالله و ...» به خدا ایمان داشته باشد و عمل نیک انجام دهد بیمی نداشته باشد. «من این را می خواهم در مورد پزشک بگویم. اگر کسی به مطب من بیاید و پله ها را بالا بیاید و بپرسد ویزیت فلانی چقدر است و به او اطلاع دهند و به علت نداری برگردد بنده مشمول اکبه ا... هستم.یعنی به بو به آتش افکنده خواهم شد. البته پزشک خوب باید مطالعه داشته باشد و در افزودن مطالب پزشکی که امروز لحظه به لحظه زیاد می شود به طوری که می گویند کتابی که بنویسد به آخرش که برسد قدیمی شده و به قول امروزی ها با paper ها علم را جلو می برند و خصوصیات دیگری هم دارد که این ها مهمترین آن ها بود

+ آقای دکتر آیا به داروهای گیاهی علاقه خاصی دارید؟

علاقه مطرح نیست. متأسفانه پزشکی جدید یک مقداری در اوایل از این مقوله دور شد. بر می گردیم به صحبت ابن سینا که فرموده است که کلما قرع سمعک فذره فی بقعه الامکان. هر چه گوش تو شنید تونباید قبول کنی و بپذیری بلکه آن را باید در محل امکان قرار دهی و آن را بررسی کنی. اگر یک پیرزن بی سواد هم چیزی گفت مثلاً گفت گل گاوزبان چنین خاصیتی دارد تو رد نکن بلکه این را در مرحله بررسی قرار بده اگر ما این طور باشیم روز به روز جلو می رویم ولی اگر این طور نباشیم متضرر می شویم.

+ در رشته پزشکی چه چیز شما را آزار می دهد؟

آخرین بیماری که بنده دیدم یکی از آزار دهنده ترین لحظات زندگی ام بود بیماری که جوان باشد تمام فهم و فکرش درست باشد، احساسش وجود داشته باشد وی ببینید از گردن به پایین هیچ قدرتی ندارد، دستش را حتی نمی توان تکان دهد. برای خوردن یک لیوان آب نیازمند کسی است و برای حوائج اولیه اش هم بی است و روی بستر افتاده و قادر به غلطیدن به چپ و راست نیست، یک خانم جوان، شوهرش این طرف پدرش این طرف و بچه هایش اون طرف یکی از بیمارانی بود که واقعاً متأثر کننده بود و این فرق داره با یک پیر 90 ساله که افتاده است . دیدن بیمارانی که ما به هیچ وجه قادر به درمان آنها نیستیم بسیار آزار دهنده است

+ آرزوی مهم شما چیست؟

بنده همنیطور که ابتدا درباره انتخاب رشته های تحصیلی و درباره انتخاب محل زندگی عرض کردم ، من اساساً هیچ وقت آرزو نداشتم آرزو بیشتر یک چیز خیالی است. من همیشه فکر می کردم انسان باید کار و فعالیت کند و کار و فعالیت را با آرزوی خیالی که من میل دارد که فلان چیز شود و ... آرزو غالباً معنای اساسی ندارد ولی همیشه کار و فعالیت و کوشش را داشتم ولی هیچ چیز را به عنوان اینکه آرزو تلقی کنم نداشتم الان یک آرزو دارم. آرزوی عاقبت به خیری و اینکه انسان افتاده نشود و نیاز به پرستاری پیدا نکند همانطور که عوام الناس می گویند این دست به آن دست محتاج نشود. این تنها آرزوی بنده است .

+ آقای دکتر چقدر شما انتقادپذیر هستید؟

من اتفاقاً خیلی انتقادپذیرم فرمایش امام صادق(ع) است که می فرمایند رحم ا... من اهدی الی عیوبی یعنی خداوند رحمت کند کسی را که عیوب من را به من هدیه می کند. اهدا کردن معمولاً باارزش است. عیوب را وقتی به کسی هدیه می کنند باارزش است. بنابراین من بَدم نمی آید که کسی معایبی را که در بنده باشد یادآوری کند و استناد من به فرمایش امام صادق است.

+ اگر بخواهید پدر و مادر مرحومتان را در یک جمله توصیف کنید، چه می گویید؟

هر دو بسیار مهربان بودند و خداوند ایشان را بیامرزد که ما هر چه داریم از آنها داریم. مهربانی آنها مهم ترین صفت از نظر من است.

+ شیرین ترین و تلخ ترین روز زندگی شما:

شیرین ترین را من الان چیزی به خاطر نمی یارم ولی تلخ ترین آن روزی است که راجع به نوع بیماری همسرم اطلاع پیدا کردم

+شهرت برای شما خوشایند بوده یا دست و پاگیر؟

نه من هیچ وقت دوست نداشتم مطرح باشم. من الان به دوستان گفتم که در مورد خودم هر چه کمتر صحبت شود راحت ترم و به همین خاطر من به دوستان زمانی که برای مصاحبه آمده بودند گفتم من خودم میل ندارم زیاد درباره خودم صحبت شود چون من بسیار کوچک تر از آنم که بخواهم مطرح شوم. اگر چیزی بیان کنیم بیشتر برای جنبه های عمومی است.

+ بیشتر از چه چیزهایی عصبانی می شوید؟

من کمتر عصبانی می شوم. اجازه دهید تا یک مطلب جالبی را خدمتون عرض کنم. من نوجوان 10، 11 ساله ای که بودم با پدر رفته بودیم قم احساس می کردم به مناسبت حال بچگی آن سن کمی تند خو هستم ،نمی دونم از کجا شنیده بودم که بالای قبر میرزای قمی که یکی از علمای دوران فتحعلی شاه است و در قبرستان شیخان قم مدفون است اگر کسی توسلی حاصل کند دعایش مستجاب می شود. آنجا بنده متوسل شدم که عصبانی نشوم و از آن به بعد من دیگر عصبانی نشدم این بماند البته هر کسی ممکن است در شرایطی عصبانی شود ولی عصبانی حرفه ای نبوده و این را هم به عنوان مکمل عرض می کنم حدود شاید دو سال قبل به طور نا خودآگاه دستم رفت روی پیچ رادیو و آن را روشن کردم. مصاحبه ای بود با آیت الله صانعی از اینجا شروع می شد که ایشان می گفت من مستأجر بودم منزل نداشتم مدت ها از اجاره نشینی در اذیت بودم شنیده بودم که بالای سر خاک میرزای قمی اگر کسی متوسل شود حاجتش روا می شود این شاید یک الهام غیبی بود که درآن لحظه رادیو را روشن کنم . بله بعد ازحدود 65 سال آیت ا... صانعی می گفت رفتم بالای سر خاک میرزای قمی و گفتم من منزل ندارم و برای حاجت خود توسلی کردم به ماهی نگذشت که منزل گرفتم آری به قول عطار:

دلبر تو جاودان بر دل حاضر است روزن دل برگشا حاضر و هوشیارباش

و خداوند هر لحظه در دل بندگانش است و باید وجدان بیدار وهوشیار داشته باشیم شعر مولوی این است که:

نه نجوم است و نه رمل است و نه خواب وحی حق والله اعلم باالثواب

غرض من این است که ما همانطور که عطار می گوید و آقای علیرضا افتخاری می خواند که دلبر تو جاودان بر دل حاضر است منظور خداست.

+ اولین ویزیت شما کی بود و چقدر بود؟

بله اولین ویزیت من در خاش بود فکر می کنم یک استوار مسن ارتشی بود در دوران خدمت وظیفه بودم و در خاش و مبلغ ویزیت آن زمان سه تومان بود.

+ نظر شما درباره زیرمیزی چیست؟

زیرمیزی کار خلافی است و پزشکی که بخواهد زیرمیزی بگیرد کار درستی انجام نمی دهد ولی بایستی دید این زیرمیزی یک زیر دیگری هم دارد زیر دیگر این زیرمیزی عبارتست از نامتوازن بودن سطح درآمدها در جامعه اگر یک تناسب وجود داشته باشد بین سطح درآمدها در طبقات مختلف این مسأله زیرمیزی، رشوه و امثال اینها از بین می رود. الآن یک پزشک را در گناباد،300 و خورده ای پول می دهند یعنی از بهورز در بسیاری از مواقع کمتر حقوق می دهند خوب این قابل قبول نیست.

+ مهمترین برنامه شما در زندگی فعلاً چیست؟

من برنامه خاصی که مرتباً آن را تعقیب کنم ندارم ولی یک سری مطالعه دارم. الان هم می توانید زیر همین میز را ملاحظه بفرمایید که یکی قرآنه یکی هم یک کتاب شعر است. درباره آیات قرآن یادداشت هایی می نویسم قرآن های مختلف را با هم مقایسه می کنم .

+ خودتان آدم جدی هستید؟

نه جدی به معنی اینکه انسان در زندگی خودش را خسته کند نه من معتقدم انسان با دو چیز نباید از دنیا برود یکی اینکه خسته کار دنیا از دنیا نرود و یکی هم از غصه مال دنیا، برای همین از مال دنیا چیزی ندارم.

+ آیا خودتان همه ی کارهایتان را انجام می دهید؟

الان من یک خدمتکاری دارم که خدمتکار مرحوم خانم بوده که خدمتکار خوبی است یک خدمتکار نیم روزه است

+الگوی شما در زندگی چه کسی است؟

هیچ وقت نمی توان یک فرد خاصی را الگو قرار داد ولی همه ی استادهای ما به نحوه ی یک خصوصیت خوب داشته اند که انسان می تواند از هر کدامشان یک چیز را بیاموزد و شخص خاصی را من نمی تواند عرض کنم.

 اگر خواسته باشید دکتر سیدمحمد حائری روحانی را در یک کلمه توصیف کنید، چه می گویید؟

تسلیم و رضا

 اگر سوال خاصی مد نظر شما است که دوست داشتید از شما بپرسیم و نپرسیدیم ؟

نه سوال خاصی ندارم.

+ با جوان هایی که می خواهند وارد عرصه پزشکی شوند چه صحبتی دارید؟

در حال حاضر ورود به رشته پزشکی با توجه به اینکه بدون برنامه ریزی و بدون توجه به نیاز پزشکی کشور دچار تورم شده خیلی برای پزشکان جوان مشکل است. این است که جوان باید با عشق و علاقه واقعی وارد رشته پزشکی شود و این رشته را به عنوان یک حرفه تلقی نکند بلکه روی کشش عشقی خودش وارد پزشکی شود .

+ مشکلات شهر از نظر شما چیست و به چطور برطرف خواهد شد؟

مشکلات این شهر از مشکلات مملکتی جدا نیست همان مشکلات که در همه جای کشورمان هست و در شهر ما موضوع جوانان و بیکاری جوان ها است؟ شما می بینید وقتی از مشهد که با اتوبوس به گناباد می آید هنگامی که اتوبوس توقف می کند 5 یا 6 نفر از این جوان ها و میان سال ها ظرفی همراهشان است شامل آبمیوه و ... که در آفتاب می آیند داخل ماشین و اینها را عرضه می کنند ببینید یک نفر سالم و توانا برای فروش یک جعبه باید وقتش را تلف کند. که این جعبه بعنوان یکی از اجناس یک مغازه بزرگ قابل عرضه کردن است اینها بیکاری پنهان است.

این است که شما حساب کنید که تا آخر شب چند دفعه باید بدود و چند دفعه حرف بزند و چقدر آفتاب بخورد و چقدر از اینها بفروشد چقدر خسته به منزلش بر گردد تا بتواند زندگی کند اینها مسائلی است که واقعاً تألم آور است. این است که مملکت ما با این جمعیتی که روز به روز افزایش می یابد و هیچ برنامه ریزی خاصی هم برای این مطالب نیست باید برنامه ریزی قوی برای آینده خود داشته باشیم. فردی را مشاهده می کنید که در خیابان راه می رود و یک دسته جوراب در دستش است و جوراب می فروشد. این ها بیماری های جامعه است والا مسائل شهری یکی دو تا نیست شما ببینید می گویند که مردم از دوچرخه استفاده کنند. توی خیابان ها می شود با دوچرخه راه رفت؟ مرحوم اسدی نایب التولیه زمان رضا شاه در سال 1307تا 1314 خیابان کوهسنگی را شش بانده ساخته که در پیاده رو آن می تواند ماشین بایستد. ما الآن عقلمون نمی رسد که دوران سواره و پیاده رو گذشته حالا سواره رو باید باشد، پیاده رو هم باشد یک موتور سیکلت رو هم باشد یک دوچرخه سواره رو هم باشد اگر این بود البته عده ای هم به جای اتومبیل با دوچرخه آمد و رفت می کنند ، امکانات باید فراهم کرد.بعد توقع داشت هی داخل روزنامه بنویسید مردم از دوچرخه استفاده کنند، مگر می شود؟!!!

یک شهردار فهمیده آمد یک بخش از خیابانی را در بیدخت شش بانده کرد شهردار بعد آمد تمام این شش باند را دوبانده کرد و یک سواره رو عریض که از صبح تا شب 50تا ماشین هم از آن عبور نمی کند، درست کرد. 500 تا درخت روز هم قطع کرد در حالی که شهردار قبلی به خصوص از کارهایی که کرده بود درخت ها را قطع نکرده بود . الان در تهران بلوار میرداماد شش بانده است این است . ما باید به طور ریشه ای به این مسائل توجه کنیم که وقتی دوچرخه وموتور سیکلت و پیاده واتومبیل با هم در یک مسیر حرکت کند نتیجه آن همین تلفاتی است که می بینید. روزی نیست که صدای آژیر آموبلانس را نشنویم . این است که ما در شهر احتیاج داریم از این بعد هر خیابانی را که درست می کنند شش بانده باشد. درخت کاری هایی که ما می کنیم اصلاً الگوپذیری از درخت کاری های کشورهای بی آفتاب است.یعنی کاج می کاریم از نوع کاج کوتاه در مملکتی که ما باید سایه داشته باشیم!درهفته نامه مژده گناباد یک مقاله ای نوشته بودند درباره شهر بی سایه درست هم نوشته این کاج هایی که کنار بلوار طالقانی کاشته اند برای آلمان است نه برای ما. پارکینگ از واجبات این شهر است به طوری که در آینده هیچ کسی لازم نباشد ماشینش را کنار خیابان پارک کند والا 10 سال دیگر چه اتفاقی خواهد افتاد. من هر وقت آقای شهردار را می بینیم دو سفارش می کنم دو سفارش ساده است و مشکل نیست. می گم آقا درخت بکارید که این مردم آفتاب به سر و صورتشان نخورد و سرطان پوست نگیرند و پارکینگ بسازید تا این شهر در آینده دچار مشکل ترافیک و معظل لاینحل نشود. سایر کارها را خودتان می دانید ولی خوب الان باید توجه داشته باشیم همین بلوار معلم را اگر شش بانده کرده بودند آیا امکان نداشت؟ الآن پیاده روهایی که هست امکان اینکه در آن یک درخت بکارند وجود ندارد. اگر پیاده بتواند در پیاده رو راه رود ، در س�منبع:Gonabadexpert.com



یادداشت های بازدیدکنندگان
2 نظر : (2 یادداشت منتشر شده - 0 نظر در صف انتشار - 0 نظر غیرقابل انتشار)

1# - نویسنده: مهمان در تاریخ 1387-07-07 ساعت 08:07:46
خداوند سايه اين مرد بزرگوار را بر سر گناباد نگه دارد. 
ايشان خيلي بزرگوار، فهميده، خداجو و انسان دوست هستند. 
تسليم و رضا حقيقتا برازنده شخصيت اين مرد است. 
براي ايشان آرزوي توفيق و سلامتي مي كنيم. 
 
يك بيدختي

2# - نویسنده: مهمان در تاریخ 1389-04-03 ساعت 18:46:34
واقعا اين افراد به درد گناباد مي خورند نه آنهايي كه فقط به خودشان هستند 
 
يه گنابادي وطن دوست

نام/ پست الکترونیک (اختیاری)  
کد ضد روبات. لطفا عدد مقابل را وارد نمایید: گوش دادن به کد

آخرین بروز رسانی ( 09 مهر 1387 )
<قبل   بعد>
© Gonapa.ws | Designed and Developed by: Grand Group
کليه حقوق محفوظ است. استفاده از مطالب تنها با ذکر پیوند منبع و نام نويسنده مجاز است.
خبرنامه گناپا

اخبار گناپا را بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت کنید.


ایمیل خود را وارد کنید:


توجه: بعد از ثبت نام می بایست وارد ایمیل خود شده و روی لینک تأیید که برای شما ارسال شده است، کلیک کنید.

نظرسنجی