|
|
|
۲۴ آبان ۱۳۹۰ |
اندوهت را به برگ ها بسپار پاییز است می ریزد....
* * * *
نگاه کن که چگونه پرسه می زند هیولای گرسنه،لا به لای جسد ها
نفس می کشد مرگ در کنار اسکلت ها انگار این سمفونی فقر است که نواخته می شود هم صدایش سه تار جنگ. و می خراشد گوش کوچه پس کوچه های غبار گرفته ی دنیا را و ابر قدرت خیابان، که همیشه کر است هر روز فرشش را نو می کند و لباس تازه به تن پیاده روها می پوشاند تا زیبایی را تعارف کنند،جدول ها! در سینی های گران قیمت تا پذیرایی شکم های خالی ای باشند که در حاشیه سیاه زمین چشم به راهند... "جمیله عجم"
عشق پاییزی من! برگ درختان را تو زرد کرده ای با آن مداد کوچکت!؟ یا دور انگشتانت را برگ زرد پیچیده ای!؟ * * * * * * * * * * * بارش خاطراتت در ابر ذهنم جوانه می زند! .
. . لباس های من همیشه خیس اند! "عطیه رمضانی"
سکه های کودکیم یاد شکلات های مدادی و آدامس های صورتی که دهنمان پر می شد از طعم شیرینش، یاد نوشابه ای که فقط 15 تومان بود و 5 تومانی های زرد که وقتی نمره بیست می گرفتیم و بابا یکی می گذاشت تو دستمان. حرف، یاد گذشته بود، یاد روزهای کودکی؛ عیدهایی که از گرفتن یک 100 تومانی نو از دست بابا بزرگ ذوق مرگ می شدیم و به 20 تومانی سبز عمه دهن کجی می کردیم. روزهایی که مانتوهای بنفش و صورتی چین دار مد بازار بود و دل هم کلاسیم را می سوزاند با اُ پل های بزرگ و بی قواره. راستی قنادی سر کوچه دایی عباس بستنی هایش را که پر پسته بود فقط 10 تومان می داد، بستنی هایی که مزه اش زیر زبانم مانده است و با همه بستنی های دنیا فرق دارد. اکرم یاد دفتر کاهیش افتاد و خطِ خرابی که هر روز صدای خانم معلم را با خط کش چوبی دردناکش در می آورد. و مرضی از آبنبات قلمی هایی می گوید که خط های صورتیش توی لیس زدنها آب می رفت. بابا 12 هزار و پانصد تومان حقوق می گرفت و مادر همه ی غذاهایش خوش مزه بود و من با جامدادی قرمزم که شکل یک مداد بزرگ بود پز می دادم به دختر همسایه که مادرش با 20 تومان 4 تخم مرغ خریده بود. * * * دیروز سکه 50 تومانیم توی خیابان افتاد و من خدا را شکر کردم که سکه 500 تومانیم نیفتاده است چرا که خجالت می کشیدم برای سکه ای خم شوم... "زهرا عارفی"
" معرفی کتاب"
داش آکل یکی از بهترین داستان های تقریبا کوتاهی است که تا بحال خوانده ام. یک مسیر خیلی خوب و پایانی عالی دارد. داستان درباره پهلوانی جوان به نام داش آکل است که در بین مردم شهر به جوانمردی مشهوره و البته خیلی هم محبوب. و به خاطر همین هم مورد حسادت خیلی از اطرافیانش به خصوص یکی از پهلوانهای دیگه شهر به نام کاکارستم هست.و این کاکارستم دائما در تلاش برای پیدا کردن راهی هست که جای داش آکل رو توی دل مردم شهر بگیرد و دشمنی این دو نفر روز به روز بیشتر و بیشتر میشود. تا اینکه در پی مرگ یکی از اهالی شهر طبق وصیت خودش تمام ثروتش به داش آکل سپرده میشود. صاحب ثروت دختر زیبایی به نام مرجان داشته که داش اکل از اولین روزی که مرجان رو میبینه عاشقش میشود. داش آکلی که تا به حال تجربه قرار گرفتن در چنین شرایطی را نداشته و برای این که وجهه اجتماعیش بین مردم از بین نرود سعی میکند آتش این عشق را در دلش خاموش کند و احساساتش را نادیده بگیرد . اما موفق نمیشود و با این کار باعث نابودی خودش میشود و... و باید گفت عشقی که از آن سخن گفته میشه آن چیزی نیست که در خیابانها و امروزه اتفاق می افتد پیشنهاد میکنم حتما این کتاب را بخوانید که واقعا از بهترین داستان های ایرانی هست ! 

|
|
آخرین بروز رسانی ( ۲۵ آبان ۱۳۹۰ )
|