|
و یک سال گذشت تا دوباره این احساس برگردد... |
|
|
|
|
|
۲۵ مرداد ۱۳۸۹ |
 احساسی که به لطافت و زیباییش هیچکس ندید، احساسی که باعث می شود با تمام گرما و عطش و سختی هایی که هست باز هم منتظرش بمانیم. و اکنون دوباره از راه رسیده روزهایی که لحظه به لحظه اش پر است از احساسی ناب؛ از احساس نزدیکی به تنها لایق حقیقی انتظار، احساس سیراب شدن از باران عشق او، احساس لمس سادگی، احساس شادی آسمانی و...
و من نه تنها یک سال بلکه سال های زیادی است که انتظارش را می کشم. سالها گذشت و این روزهای پاک آمدند و رفتند، اما من خواب بودم. خواب بودم و دست رد به سینه ی مادرم زدم که با مهربانی مرا به دیدنش دعوت می کرد؛ و وقتی از خواب بیدار می شدم که دیگر آن احساس وجود نداشت. وقتی چشم باز می کردم که آن میهمانی بزرگ تمام شده بود و فقط حسرت حضور در آن جشن باشکوه بر دلم مانده بود. تمام این سالها لحظات را با یادش گذراندم با قصه های مادرم که از عظمتش می گفت. قصه یک میهمانی باشکوه که اختصاص به فقیر و غنی نداشت، میهمانی ای که هر کس با داشته های خودش در آن حاضر بود جشنی عظیم که میزبانش با بزرگی و رحمت بی پایانش از تک تک کسانی که دعوتش را پذیرفته اند به گرمی پذیرایی می کرد و در آن هر کس به هر آرزویی که داشت می رسید اما... اما دیگر زندان خستگی تمام وجودم را محصور کرده دیگر نمی خواهم خواب بمانم می خواهم بیدار بمانم و خودم با تمام وجود احساسش کنم. می خواهم بیدار بمانم و این بار با تمام نداشته هایم در آن میهمانی شرکت کنم و به آدمیت که تنها آرزوی من است برسم. می خواهم خودم را به آن میزبان بزرگ بسپارم به تمام نداشته هایم برسم و آن زیبایی و آرامشی که سال ها فقط قصه اش را شنیده ام در قلبم احساس کنم. و امسال من بیدارتر از هر زمان و لحظه ای دیگربه استقبال آمده ام تا در آغوش گرم میزبانی جا گیرم که صاحب تمام آرامش هاست. تا بباراند باران رحمتش را بر سرم و این بیداری ناب را برایم ابدی سازد. و اکنون من سیراب شده ام از اقیانوس آرامش آن میزبان بی مانند، آرامشی که سالها همیشه و همه جا به دنبالش بودم و غافل از اینکه آن را از خودم می راندم حال در قلبم احساس می کنم و... و دیگر رهایش نخواهم کرد تا زمان...
مصطفی قویدل
|
|
آخرین بروز رسانی ( ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ )
|