18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !
سهراب احسان گنابادی
یادداشت های بازدیدکنندگان 1 نظر : (1 یادداشت منتشر شده - 0 نظر در صف انتشار - 0 نظر غیرقابل انتشار)
1# - نویسنده: مهمان در تاریخ ۱۳۸۹-۰۴-۰۶ ساعت ۲۱:۴۷:۱۰
ایکاش همه ما به موقع بفهمیم که از داشته های پیرامون خود چگونه استفاده کنیم .قبل از آنکه افسوس بخوریم واین جمله را بگوئیم که ,چه زود دیر می شود.www.kakhki.com