کنار حوض آب بزرگی چند بوته گل رز و درخت انجیری است که معلوم است سایه های مشتی برای

روزهای تابستان خانواده فراهم می کرده. وارد خانه می شویم .آقای علیزاده را یکی از بزرگان معرفی کرده است. صدای همسر ایشان را شنیدیم که به تاخیر ما اعتراض داشت. آقای علیزاده هم اندکی دلخور است اما نهایتن نگاه ساعتش می کند و می گوید از الان 35 دقیقه وقت دارید. از ایشان می خواهیم خود را معرفی کند. می گوید:
اسم بنده محمد فامیل علیزاده فرزند محمدرضا اهل و ساکن جویمند گناباد بازنشسته ی وزارت دارایی فرزندی ندارم فقط خانم ام است و بس. متولد 1297.خدمت در وزارت دارایی 37 سال و یک ماه سمت بنده معاون اداره ی دارایی گناباد . خدمت وظیفه را در 1318و19 در بیرجند انجام دادم و در مهرماه 1320 با حقوق 25 تومان استخدام شدم. در آن زمان گناباد مرکزیت اداری داشت و فردوس و طبس و بشروییه و سرایان و کاشمر و بجستان و کاخک زیر نظر دارایی گناباد بود و اغلب برای بازرسی به این شهرها مسافرت می کردم.
سپس آقای علیزاده بحث را به اوضاع و احوال گناباد در روزگار گذشته می کشاند :
در سال های 1303و4 گناباد پزشک نداشت حکیمی به نام ملامحمد جعفر در بیلند و آقا عبدالحسین قاضی در گناباد طبابت سنتی می کردند و داروهای گیاهی به بیماران می دادند و آنها را درمان می نمودند. بعد از این ها پزشکی از اصفهان به گناباد آمد پس از وی دکتر مجد طبسی و بعد از ایشان دکتر قاسمی گنابادی آمدند. در این لحظه همسر آقای علیزاده می گوید: دکتر سنویی هم بود من یادم است و آقای علیزاده اضافه می کند ایشان پزشک ارتش بودند. دکتر دانا در مورد دکتر قاسمی بیشتر می پرسد و این بار خانم با مرور خاطراتی در ذهنش می گوید: دکتر قاسمی در زمان عروسی ما در گناباد بود. آقای علیزاده می گوید سال های 1308 تا 1310 . بعدها پزشکان متعددی آمدند تا زمان آقای دکتر روحانی که حدود سال 1337 به گناباد آمدند. در آن زمان دکتر ها بر اوضاع بهداشتی شهر هم نظارت داشتند و از اماکن مرتبط سرکشی می کردند.
آقای علیزاده بسیار با تامل سخن می گوید و در جای جای صحبتش برای اطمینان از تاریخ ها و نام ها مکث کوتاهی می کند. حتا گاهی که ما در بین کلامش بی صبرانه سوالاتی می کنیم می گوید تامل کنید توضیح می دهم.
بحث به اوضاع اقتصادی گناباد می رسد گویا که وی به دلیل شغلش اشراف بیشتری بر آن دارد:
در گذشته زندگی مردم در مضیقه بود و باید خودشان خوراک و ارزاق خود را تهیه می کردند و خیلی به سختی گذران زندگی می نمودند. کارگر ها در ازای دستمزد روزانه ی خود که هشت قران یا یک تومان بود گندم طلب می کردند. مردم منتظر می ماندند که وقت جو برسد و از جو برای پخت نان استفاده می کردند. بعد دستور دادند که اعیان و اشراف هر شهر یا روستا گندم مورد نیاز مردم را تهیه کنند و آرد آن را برای پخت نان در اختیار خبازی ها می گذاشتند. دکتر می پرسد این ها در زمان کدام شاه بوده ؟ علیزاده می گوید زمان رضا شاه. دکتر سری تکان می دهد و می گوید رضا خان! آقای علیزاده دوباره می گوید: رضا شاه! رضا خان نداریم .باید اسامی و تاریخ را درست گفت .این مرتیکه پنجاه سال شاه مملکت بوده است!
بعد خاطره ای نقل می کند: در دوران کودکی زمانی که چند سالم بود و تازه سواد دار شده بودم یک روز به نانوایی رفتم بسیار شلوغ بود و مردم هی مرا پس می زدند .ناراحت شدم و نامه ای محترمانه به رضا شاه نوشتم و شرح دادم که اوضاع گندم و نان خیلی ناجور است . پشت پاکت فقط نوشتم اعلیحضرت همایونی! طولی نکشید که دو نفر بازرس از تهران آمدند و یک روز مرا به بخشداری احضار کردند. ترسیدم و نگران شدم مگر من چه کرده ام . من که گناهی نکرده ام . در بخشداری حسین آقای ملا احمد پرسید شما شکایتی کرده اید ؟ گفتم بله درباره ی اوضاع گندم و نان بوده. به هر حال بازرس ها رضایت مرا جلب کردند و بعد از آن دو ماشین گندم از ری فرستادند و اوضاع تامین نان کمی بهتر شد.
دوباره یک سوال عجولانه و ایشان می گوید: صبر نکردید! توضیح می دهم.
در سال 1310 رضا شاه به گناباد آمد و اینجا شهرستان شد و مستقل گردید. شاه شب را در بیدخت گذراند. بعد گناباد دارای فرمانداری و آقای حقاری فرماندار گناباد شد . یکی از شاهزاده ها به نام سلطانحسین فریدونی اداره دارایی را راه اندازی کرد و دارایی هم رونقی گرفت. در آن زمان امنیت کم بود و هر روستایی آقایی داشت و چوبی و فلکی و ... و مردم ده را به تمکین در می آورد و هنوز دادگستری شکل نگرفته بود ( بعد ها در زمان رضا شاه دادگستری با ساختاری نسبتن مدرن پایه گذاری می شود.) قبل از زمان رضا شاه گناباد زیر نظر طبس بوده و در دست شیبانی ها بوده بعد شوکت الملک بیرجندی و ... خلاصه اینجا هر چند گاهی دست کسی بود.
در ادامه ی صحبت بر سر سیر پیشرفت گناباد آقای علیزاده می گوید:
دولت اعلام کرده بود هر کس زمینی بدهد و ته پی آن را آماده کند ما بیمارستان می سازیم. در بیدخت زمینی ارایه شد و آقای دکترروحانی مسوول ساخت بیمارستان بیدخت شد و ساخت آن را به مناقصه گذاشت .قرار بود استاد محمد شکسته بیدختی بیمارستان را بسازد اما پدرخانم بنده برنده شد و شروع به ساخت بیمارستان کردند. دکتر روحانی اولین خشت بیمارستان را گذاشت و آن را راه اندازی کرد.
در بیدخت در کنار مزار سلطانی کاروانسرایی بود و چهار امنیه در آنجا بودند بعدها این امنیه ها به جویمند آمدند و پاسگاه راه اندازی شد.
صحبت به تغییر اوضاع زندگی می کشد و وی می گوید: اوضاع زندگی ها از گذشته تا اکنون خیلی عوض شده قبلن تهیه ی نان دشوار بود و کارگران به جای دستمزد نان یا گندم می گرفتند اما امروز کامیون کامیون نان خشک دور ریخته می شود. در هر دهی یک حوض آب بود که ماهی یکی دو بار پر می شد و مردم برای شستشو از آب آن استفاده می کردند و اصلن بهداشتی نبود اما امروز لوله کشی و آب تصفیه شده فراهم است.برای گرم کردن خانه اول باید خاک زغال پیدا می کردی تا بساط کرسی را برپا کنی اما امروز برق همه کارها را آسان کرده است. بحث در باره ی برق ادامه پیدا می کند: گناباد از حدود سال 1330 برق دار شد. ابتدا برق به صورت خصوصی بود و بیست درصد سهام ان متعلق به من بود سپس شهرداری آن را خریداری کرد و در محل چهارسو(باغ ملی کنونی) کارخانه ی برق بود. روزی 4 تا 6 ساعت برق بود. می پرسیم چهارسو همان چهارراه کنونی است؟ می گوید نه آن جا به پنج تن معروف بود. چهره ی ظاهری گناباد خیلی عوض شده. گناباد خیابان نداشت اولین خیابانی که کشیده شد خیابان سعدی بود.خیابان امام کنونی قبلن محل ارگ دولتی بود که طبسی ها آن را ساخته بودند .ما در دارایی آن را به ثبت دولت درآوردیم و نصف ان به شهرداری و نصف دیگر به بهداری واگذار شد و بعدها خیابان از میان آن رد شد و دو قسمت جدا از هم شد. خیابان از میان کاروانسرای بزرگی هم گذشت و در دو طرف آن دکان ها باز شدند. در سال های 1317و18 که خیابان کشی می کردند برخی از زمین دارها مخالفت می کردند طوری که چند امنیه همراه نقشه بردارها بودند که مانع مزاحمت آن ها بشوند.از همان زمان بی برنامه گی هایی در ساختار شهری به وجود آمد حتا در قسمتی از گناباد به خاطر قدرت ملاکان مسیر خیابان عوض شد. برای همین است که حالا این همه زمین رها شده در نزدیک شهر می بینیم و مردم مجبورند برای زندگی به شهرک های دور بروند.
اولین مدرسه به سبک جدید در گناباد در سال 1306 شکل گرفت . دولت دو اتاق از مدرسه ی علمیه را گرفت و دو نفر به نام معلمباشی(معلم) و کشفی( خدمتگزار) را استخدام کرد بعدها مدیری به نام صلاحی آمد شخصی دیگری به نام تاجبخش از تهران آمد و کم کم تعداد معلم ها زیاد شدند. در سال 1317 هم مدرسه ی دیگری در بیدخت تاسیس شد. اولین معلم سبک جدید در گناباد شخصی به نام عطایی بود که بعد ها برای تدریس به بیدخت رفت. من ابتدا در مکتب درس خواندم . در مکتب هر کسی یک تخته پوست داشت که روی آن می نشست و یک کوزه ی آب هم به همراه داشت. یادم است یک روز بهلول وارد مکتب خانه شد و نشست.سر و روی شوریده ای داشت.از او پرسیدیم اهل کجایی گفت بیلند.خواستیم کمی سر به سرش بگذاریم دیدیم نه ! بیشتر و پرتر از این حرفهاست. ماه رمضان بود. بهلول گفت برویم به مسجد. همراه خودش یک جعبه ی حلبی داشت که چهار جوجه گنجشک داخلش گذاشته بود و از آن ها مواظبت می کرد. به مسجد رفتیم و بهلول قرآن خواند و مورد توجه امام مسجد قرار گرفت. بعد از آن اخبار بهلول را از این طرف و آن طرف می شنیدیم اول به فردوس رفت خواستند او را دستگیر کنند که به قاین گریخت آن جا هم می خواستند او را دستگیر کنند. بهلول شنیده بود که آقای قمی را دستگیر کرده و به تهران برده اند و به مشهد رفت و در سال 1314 قضیه ی مسجد گوهرشاد پیش آمد که مردم را بر علیه شاه تحریک کرد. بعد از آن بهلول به افغانستان رفت و آنجا 32 سال در زندان کابل بود و وقتی به ایران برگشت در زمان محمدرضا شاه عفو شد.
دکتر دانا درباره ی مالیات ها و وضع اقتصاد درآن زمان می پرسد. آقای علیزاده می گوید مالیات دکان ها در هر سال 27 قران بود. مالیات بعضی ها بیشتر بود مثلن حاج ملا علی که تاجر بود. حاج ملا علی مغازه ی بزرگی داشت و شتر هم داشت و خودش کاروانی به بمبیی فرستاده بود و یک نوع چای بسته سفید آورده بود که بسیار چای خوبی بود و تا حالا آن طور چایی نخورده ام. تاجر ها زیر نظر دولت تریاک خریداری می کردند (هر من 60 تومان ) و در انبارهای دولت نگهداری می شد. تجارت آزاد شامل پیله و قند و ... بود. سه دکان بزازی در گناباد وجود داشت: یکی مال آقای مشکی یکی بزازی حاج مهدی بود و یک دکان دیگر . مشاغل چندان درآمدی نداشتند . کارمندان هم با خرج زندگی خودشان هم چنگ بودند. راجع به زعفران گناباد می گوید : اولین کسی که زعفران را از قاین به گناباد آورد میرزای بیناباجی بود که مقداری زمین خریداری کرد و به کشت زعفران پرداخت.مردم هم به دلیل درآمد بالای زعفران به کشت آن روی آوردند.
آقای علیزاده با اینکه کمی خسته شده بیش از 35 دقیقه برایمان حرف می زند و هنوز هم نقل در نقل می آید. احساس می کنیم که کم کم باید برویم .اجازه می گیریم قبل از رفتن نگاهی به اتاق ها و منزل ایشان بیندازیم. خانه ای قدیمی که به خوبی حفظ شده و می تواند نمونه ی برجسته ای از معماری عهد قاجاری باشد. یک راهروی دراز که چندین اتاق رو به آن باز می شود. اتاق ها دو به دو به هم راه دارند . در وسط راهرو یک اتاق خالی است که حکم سردخانه دارد و در وسط آن حوضی واقع شده. یکی از اتاق ها انباری و صندوق خانه است که هنوز رنگ و بوی قدیم خود را دارد. فضای خانه آرامش و سکوت و صفای خاصی دارد. ازصاحبان صمیمی خانه می خواهیم که وقت دیگری هم به ما بدهند و قول می دهیم بار دیگر سر وقت حاضر شویم. درختان حیاط فارغ از دغدغه ی ساخت و ساز و شتاب شهر هنوز در رویای روزگار گذشته به سر می برند و من به این فکر می کنم که آیا کسی در باغ این منزل باغبانی خواهد کرد ؟ کسی انگورها و انجیرهای این خانه ی خلوت را خواهد چید ؟
دکتر ابوالفضل حسینی