
این جمله خبرنگار بی بی سی است در مستندی که چندین سال قبل دیده بودمش. روزهای اسفند که در کویر دیگر کاملاً بهاریست بیشتر به یاد این جمله می افتم. پیاده روها مملو از مردlمی است که غالباً دست خالی نیستند. فروشنده ها ویترین ها را مرتب عوض می کنند و انرژی زیادی برای متقاعد کردن مشتری به خرید می گذارند. اجناس اگر چه قیمت بهاره یعنی ترفیع قیمت گرفته اند! اما وقتی باید خرید، بایدی به اجبار رسوم، عادت، عرف و اصل قدرتمند چشم همچشمی، دیگر باید فانوس بدست گرفت و دنبال انصاف گشت
وارد مغازه ای می شوم تا همرنگی خود با جماعت را حفظ کنم! هنوز لباس ها را ورانداز می کنم که فروشنده نشان می دهد یک هندوانه فروش به تمام معناست می گوید: شما با سلیقه هستید آن لباس، کار ایتالیاست جنسش حرف ندارد. من همانطور که او هندوانه تعارف می کند! کنجکاو می شوم برند لباس را پیدا کنم و درست از آب درمی آید: Made in China، نگاهش می کنم دیگر ساکت شده. هندوانه پوسیده که جارچی نمی خواهد! بیرون می آیم تا متن بازاری و دم عید مژده را از میان این پیاده روهای شلوغ و چانه و چاپلوسی عبور دهم.
ترجیح می دهم سوار مینی بوس شوم تا گفتگوی مسافران را از دست ندهم سوار می شوم جایی برای نشستن نیست چند نفری هم ایستاده اند. ظرفیت مینی بوس کامل است اما خبری از راننده نیست. جالب این که هیچ یک از مسافران هم ناراضی به نظر نمی رسند اینجا مینی بوس زنانه است برگردان نوین تر همان حمام زنانه!
خانمی در صندلی آخر آنقدر مخ بقیه را کار گرفته و از ارزانی لباس ها داخل کیفش می گفت که بالاخره یکی از خانم ها ترجیح داد این فرصت را از دست ندهد و برای خرید پیاده شد. پیرزنی که پشت سرم به سختی سرپا ایستاده بود را روی صندلی نشاندم و کمی این طرف و آن طرف را ورانداز کردم 10 دقیقه ای می گذشت از این کنفرانس سیاه زنان کوچه و بازار.
پیاده شدم و از مغازه های اطراف سراغ راننده مینی بوس را گرفتم که سر کوچه او را مشغول صحبت با تلفن همراهش دیدم. جلورفتم و گفتم اگر می خواهید روی سقف هم مسافر سوار کنید لااقل نردبان که بیاورید با شرمساری نگاه کرد و گفت: شرمنده خانم و دنبالم راه افتاد. مینی بوس بعد از یک ربع تاخیر و اتلاف وقتی که چندان در فرهنگ ما ارزشی ندارد حرکت کرد و حتی یک نفر هم به خاطر این تاخیر اعتراض نکرد بیخود نیست که ما را ملت خاموش می خوانند.
تصمیم می گیرم به نمایشگاه بهاره سری بزنم همانجایی که مقصد اکثر مسافران مینی بوس بود.
ورودی نمایشگاه شلوغ است علی الخصوص که طوفان روز قبل غرفه های بیرون را با خسارت های زیادی رو به رو کرده. خرید، چانه، دست های پر رنگ یکنواخت این روزهای بازار است و بچه هایی که دیگر از این همه گشتن های بزرگترها خسته شده اند قیل و قال حمام را کامل کرده اند!
بهار نزدیک است و همه به فکر نو شدن اند. اما مگر می شود توی این بازارگردی های صبح و شب الی احسن الحال بود؟ همه چیز رو به نو شدن است رو به حول الحال. اما طاقچه ی خاک خورده ی ذهن و دل ها هیچ تکانی به خود نمی بیند. به همه پستوها سر می زنیم به همه بازارها و نیمه شب آنوقت که آنهمه سکوت و زیبایی فلسفه دیگری دارد مرور می کنیم که چیزی از قلم شستشو و خریدمان نیفتاده باشد و وقتی یاد خودمان می افتیم که پلک های سنگین و خسته مان فرو افتاده و خوابمان برده است.
فاطمه شمشیری