|
|
|
۰۸ بهمن ۱۳۸۸ |
 عجله دارم، مرد فضول با چشم هايش تعقيبم مي كند، زير لب غر مي زنم و از خيابان رد مي شوم، ايستگاه تاكسي خيابان غفاري جلو شركت گاز مي ايستم، چند مسافر ايستاده اند و دو تاكسي سمند پارك شده است اما هيچ راننده اي نيست. چشم هايم را در اطراف دنبال راننده مي گردانم، هيچ كس را نمي بينم، به ساعتم نگاه مي كنم باز هم غر مي زنم و مي رم توي يكي از مغازه ها سراغ راننده تاكسي را مي گيرم،
كسي نمي داند كجاست باد سرد به صورتم مي خورد و حرص مي خورم كه چرا آژانس صدا نكردم. بيشتر از ده دقيقه مي گذرد. مردي خوش خوشك مي آيد پاكت گوشتي توي دستش دارد به طرف تاكسي مي رود و پاكت را در صندوق عقب مي گذارد مي پرسم راننده شمايي؟ چرا بالاي سر تاكسي ات نيستي؟ فكر نمي كني مردم كار دارند؟ خونسردتر از خونسرد پشت فرمان مي نشيند و مي گويد كي حوصله دارد كار كند. ول كن خانم. من هم توي تاكسي مي نشينم و مي گويم مستقيم مي رم مرد همچنان خونسرد است و مي گويد مسافر بيايد مي روم. خيلي دير شده مي گويم دربست و تاكسي روشن مي شود و راه مي افتد، مي گويم شما مثل يك كارمند هستيد كه بايد سر كارتان باشيد چرا تاكسي را رها مي كنيد و مي رويد؟ باز هم مي گويد كي حوصله دارد؟ سهميه بنزين را هم كه كم كردند ما يك زماني دل داشتيم كار كنيم. مغزم داغ مي شود، عجب آدمي است.مي گويم شما كه حوصله نداري بيخود تاكسي دار شدي حق جوانها را هم ضايع مي كني برو مجوزت را بفروش به يك جواني كه بيكار است. جواب مي دهد بيخود به من تاكسي دادند. آن موقع كه التماس مي كردند. خيلي پررويي از ذهنم مي گذرد اما حرفي نمي زنم مي خواهد دور ميدان فردوس دور بزند مي گويم وقتي مي گويم دربست، پيام نور بايد تا جلو در بروي. غر مي زند و مي رود پياده مي شوم و كرايه ام را حساب مي كنم. كارم توي دانشگاه تمام مي شود به سمت جايي كه تاكسي ها ايستاده اند مي روم مرد جلو مي آيد و مي گويد: ميدان امام مي رويد؟ آشناست چيزي نمي گويم و به طرف تاكسي كه آنطرف تر ايستاده مي روم، تاكسي خاليست، سوار مي شوم هنوز توي ذهنم دنبال جايي مي گردم كه راننده پرايد را ديده بودم. آهاي همان مردي است كه يك بار با بچه ها سوار ماشينش شديم و تا خيابان حافظ از نفري 500 تومان گرفته بود چند تا دانشجو مي آيند و همه سوار ماشين پرايد شخصي مي شوند، جلو ماشين دو نفر نشسته اند و 4 نفر هم عقب. راننده مي نشيند و راه مي افتد، تاكسي هنوز خاليست و راننده جوانش با حسرت به پرايد پر مسافر نگاه مي كند.
|
|
آخرین بروز رسانی ( ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ )
|